دوباره هوس نو شدن... بودن... گفتن... رفتن! چون جنازه ای که میلرزد و استخوانی می ترکاند
| X Close | ||
|
هميشه – يعنی از کودکی – فکر ميکردم برای مقام سياسی بودن و برای نخبه بودن بايد توشهء سنگينی از سواد را بر دوش داشت و وسع عميقی از ديد و کياست را در ذهن. اما «تو» همه باورهايم را از ميان برداشتی و اعتماد به نفسم را ده چندان نمودی. حالا مي دانم تا آنجا که تو هستی فاصله زيادی ندارم. اما دروغ چرا، ديگر مثل ديروزها، آن مسند برایم دلچسب و شيرين نيست...
اينها را وقتی نوشتم که اينجا خواندم «محمود احمدینژاد در جمع نخبگان استان گیلان بار دیگر اظهاراتی غیرمنتظره و بهتآور بر زبان آورد و گفت «برخلاف دیدگاه بعضی افراد، من معتقدم زنان گیلانی با حفظ عفاف خود در عرصههای مختلف کشاورزی حضور داشتهاند»! این اظهارات که ظاهراً ناظر به برخی لطیفههای سخیف افواهی بوده است و اصلاً در جایگاه عالیترین مقام اجرایی ایران نیست».
|
صحبت کردن با يک فاحشه رقت انگيز است. اين را پيشترها هم مي دانستم اما امروز که چند ساعت از روزم به شنیدن وصف زندگی یک فاحشه گذشت، باورم بر این دانسته بیشتر شد. اگر تا پیش از این، فاحشه گان را یکسره با دید تقبیح می ديدم از امروز به بعد، افسوس و دل سوزی نیز بر آن اضافه شد. هرچند دل سوزی برای کسی که خودش دلسوز خودش نيست؛ احمقانه است.
در اين مملکت، زنانی که خود را بزرگ مي پندارند کلاهشان پس معرکه است، چه رسد به کسی که خودش را ارزان کند. شکر خدا آنقدر حيوان نر داريم که وحشيانه همه هستی اش را بدرند. وقتی مي گويم همه هستی، یعنی همه هستی نه فقط تن. من مي توانم اين واقعيت را در کتابخانه ام به عنوان يک واقعيت اجتماعی توصيف کنم و حتی طبيعی تلقی کنم اما ؛ اما ؛ اما وقتی زن جوانی به مسلخ رفته ای را می بينم، مساله به اين راحتی حل نمی شود. مي فهمی!!؟
امروز فهميدم فاحشه گان ميان دو جهنم زندگی مي کنند. جهنم دنيا و جهنم آخرت. بدتر از همه آنکه آخرش چاره ای جز اين نبود که با زبان بی زبانی حالی اش کنم؛ از من برای تو کاری ساخته نيست. که من اگر بمانم خودم یا بلا مي شوم يا مبتلا.
گفتم، آخرش چی؟ گفت یا می کشندم يا خود کشی مي کنم...
من خداحافظی کردم و آمدم اما؛ ذهنم گرفتار يک معنی است و آن اينکه، بر مزار فاحشه ها هيچ کس گريه نمی کند.
|
مدتی است هوای شعر خوانی از سرم رفته است. در اين حال، خواندن شعری لذيذ، همانقدر نعمت است که باريدن باران در کوير. همين روزها شعری را در وبلاگ بهار خيال خواندم خيلی به دلم نشست. اصول بنيادين شعر سپيد مانند آشنازدايي، بهره گيری وافر از ايجاز و استعاره های پيچيده در آن پررنگ نيست، ضمن اينکه به سليقه من بخش زيادی از شعر قابل حذف است و نبود آن کاستی در معنای شعر ايجاد نمي کند اما تصويرسازی همين چند سطر برای دلنشينی شعر کافی است:
ای که درد و بلای هزار ساله ات / بر سر آرزوهامان / در پی کدام تشيیع / جنازه شده ای / که در پس هر وفاتی / ناله ی تو را می شنوم
نميدانم استنباط من در مخاطب اين شعر صحيح است يا نه، اما اگر باشد باز هم جای تبريک دارد که در اين آشفته بازار که شعرها الفاظ تهی از آرمان هستند اين سطرها مخاطبی آرمانی و موعود دارد. قصد تبليغ اختصاصی نوشتن برای کسی نبود اما خب گاهی حرفی به دل مي نشنيد؛ هرچند کسی مثل من که از شعر جز خواندنش را بلد نیست (اگر بلد باشد) گفتنش هم تبلیغ نیست...
|
تصویر گلسرخی بر پهنه تلوزیون نقش می بندد! جالب اینکه مسن تر ها بیشتر از جوانان ذوق می کنند؛ چراکه مرد دوران جوانی
خود را دوباره می بینند. دوباره همان شور! برای من دیدن یک مرد مبارز لذت دارد هرچند گفتن از خلق کشاورز و کارگر برای امروزیان بیان فرسوده ای بیش نیست.
دفاعيات – با بهتر بگويم، گزيده دفاعیات – گلسرخی نا تمام می ماند و می نشيند. بعد تصویر رحیم پور ازغدی بر صفحه تلوزیون و جمله فراموش نشدنی او: «از نظر فلسفی در مارکسیسم هیچ تفاوتی بین انسان و الاغ نیست» نمی دانم باید در مفهوم «الاغ» تشکیک کنم یا «انسان» یا «فلسفه» یا «مارکسيسم»؟ یا شاید هم «پور ازغدی». مهم نيست؛ انگار عادت کرده ایم که از هرچیزی حاشیه اش را بزرگ کنیم. حاشیه ها ارزانی جناب ابطحی که در این باب مهارت دارد.آنچه به نوشتن از این ماجرا حریصم کرد یادداشت پويان بود که نوشته است «اعتقاد دارم که پناه بردن به دامان مارکسیست کلاسیک در سالهای قرن جدید کار عبثی است و فقط می توان آن را به بازگشت به گذشته تعبیر کرد».
اما در نظر من مارکسیسم يعنی برداشت باطل از يک حق. در بين دهها «ایسم» اگر ماکياوليسم سودای قدرت دارد، امپرياليسم و کاپیتاليسم سودای سرمايه، فئوداليسم سودای زمين، ناسيوناليسم سودای برتری نژاد بر عقيده و يا بجای عقيده و اگزيستانسياليسم خداسازی انسان؛ مارکسيسم شايد تنها مکتبی است که دغدغه «عدالت اجتماعی» و احقاق حق مظلوم را دارد نه توجيه ظلم ظالم. هرچند اين خواسته حق خود را نيز در آمد و شد ميان ايدئولوژی و جهانبينی گم مي کند...
|

برج «آزادي» خيلي ها را «اسير» خود کرده است. حتي اين جوان را که شايد براي برافراشتن پرچم، شايد براي برافراشتن خود، بدون تجهيزات قصد بالارفتن از اين برج را مي کند. آنهايي که ديده اند مي گويند تنها سه متر تا برج نشيني فاصله داشته است اما، کار دنيا همين است. درست آن لحظه اي که فکر ميکني مي رسي، نمي رسي! تقدير اين مرد «سقوط» بود! اما مرگ هر چقدر هم که حق باشد، احمقانه بودنش کلافه مان مي کند! اي کاش مي دانستم در تمام مسيري که به بالا مي رود چه در سر دارد؟ مصاحبه؟ شهرت؟ غرور؟ يک عمر تحسين؟ تشويق امت راهپيما؟و البته اي کاش مي دانستم هنگام پايين افتادن و در اين چند ثانيه اي که تا زمين راه پيموده چه در سر دارد؟ حسرت؟ آرزوي زمين گير بودن قبل از سوداي آزادي؟ پشيماني؟ توبه؟ يا افتخار به راهي که پيموده است؟
|
دنجی و خلوتی «آفتاب لاگ»؛ نا خود آگاه حال و هوای ماههای نخست سال 1380 را در ذهنم تازه کرد. بعد از کلنجار رفتن های بی ثمر با Blogspot بالاخره سايت پرشين بلاگ را پيدا کرده بودم. مثل امروز آفتاب بود. دنج و خلوت و چند کاربر انگشت شمار آنلاين در هر روز. سالهای بعد دلم کلی سوخت که چرا در آن روزی که جزء تازه رسیده های Persianblog بودم چند اسم اضافی برای خودم رزرو نکردم! اما افسوس نابخردانه ای بود. امروز هم که موميا را انتخاب کردم به همين راضی ام؛ ديگر نامها برای ديگران.حال چند سالی از آن روزها مي گذرد؛ آن وبلاگ نخستين مثل وبلاگهای بعد از آن رها شد. تا به حال هيچ وبلاگی بيش از يکسال پابندم نکرده است. تا ببينيم سرانجام اين موميا چه مي شود. اين آغاز فصل موميايي از عمر من است...چند وقتی است که ننوشتم. انگار خیلی هم مهم نیست که هیچ کس نوشته هایم را نمی خواند. فقط دوست دارم بنویسم تا دلی از عزا در بیاورم!
|
من در اين دادگاه برای جانم چانه نمي زنم!
شنبه، ساعت 23:10 شب؛ نشسته ام تا اولين يادداشت وبلاگ «موميا» را بنويسم. و امروز بیست و يکم بهمن 1385 بود. نميدانم اين چه حکايتی است که همزمان با نوشته ام، شبکه سه مستند دفاعيات گلسرخی را که در بهمن 1352 گفته است و بعد هم اعدام شده است را پخش می کند. اين جمله اش در سرم جا خشک مي کند که « من در اين دادگاه برای جانم چانه نمي زنم!» و اما من، در اين موميا، برای جانم چانه مي زنم شاید...غير از اين بايد!؟
سرانجام اين نقطه پايانی است بر ننوشتن ها...